به گزارش آسوشیتدپرس، مارنی تاملجانویچ سخنگوی پل نیومن اعلام کرد او دیروز در بیمارستانی در امریکا درگذشت.
او که از ماه اگوست سال پیش تحت شیمی درمانی قرار داشت و در بیمارستان بستری بود.
پل نیومن که فعالیت هنری خود را از سال 1950 آغاز کرد به یکی از مشهور ترین ستارگان دنیای سینما تبدیل شد.
او در طول فعالیت خود 10 بار نامزد جایزه اسکار شد، 1 جایزه اسکار را برای «رنگ پول» در سال 1986 برد و در بیش از 50 فیلم سینمایی بازی کرد.
نیومن با کارگردان های بزرگی چون آلفرد هیچکاک، جان هیستون، رابرت آلتمن ، مارتین اسکورسیزی و برادران کوئن همکاری کرده بود.
با بازی شهره آغداشلو و جیمز کاویزل
فیلم ضدایرانی "سنگسار ثریا م" در جشنواره تورنتو به نمایش درآمد
:: 20 شهریور 1387 ::
:: شهره آغداشلو در نمایی از فیلم "سنگسار ثریا م." ساخته سیروس نورسته :: |
با نمایش فیلم ضدایرانی "سنگسار ثریا م." با بازی شهره آغداشلو و جیم کاویزل در جشنواره فیلم تورنتو رویکرد ضدایرانی سینمای آمریکا نسبت به ایران وارد فازی تازه شد.
فیلم سینمایی "سنگسار ثریا م." به کارگردانی سیروس نورسته کارگردان آمریکایی ایرانیتبار روز یکشنبه در بخش دیسکاوری سی و سومین جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو به نمایش درآمد.
در حالی که خاطره تلخ نمایش فیلم ضدایرانی "300" در دو سال پیش و توهین به تاریخ باستان ایران هنوز از یادها نرفته سینمای آمریکا و مشخصا هالیوود این بار از راه مذهب وارد شده است.
داستان این فیلم که به ادعای سازندگان آن بر مبنای رویدادی واقعی ساخته شده، اوت 1986 (مرداد 1365) در دهکدهای کوچک در جنوب غربی ایران روی میدهد و مبنای فیلم کتابی به همین نام نوشته فریدون صاحبجمع است که سال 1994 منتشر شد.
زنی به نام زهرا با بازی شهره آغداشلو پیش یک خبرنگار فرانسوی با نقشآفرینی جیم کاویزل که خودرو او هنگام عبور از روستا خراب شده میآید و برای او داستانی هولناک درباره خواهرزاده خود ثریا و از اتفاقی مرگبار که روی داده میگوید و ... .
فیلم "سنگسار ثریا م." تولید کمپانی امپاور پیکچرز و زبان اصلی آن فارسی است. استیو مکاویتی و جان شپرد تهیهکنندگان این فیلم هستند و فیلمنامه را نورسته به همراه همسر خود بتسی گیفن نورسته نوشته است.
نورسته در گفتگویی اعلام کرده فیلم "سنگسار ثریا م." را در منطقه خاورمیانه ساخته اما به کشور آن اشاره نکرده است.
سی و سومین جشنواره فیلم تورنتو از چهارم سپتامبر (14 شهریور) آغاز شد و تا 13 سپتامبر (23 شهریور) ادامه دارد.
تریلر فیلم : http://www.thestoning.com/trailer.html
................................................
منبع: خبرگزاری مهر
چیستا یثربی :از سالها پیش، هر وقت خواستهام فیلمی را برای تماشا به دانشجویانم توصیه کنم، خودبهخود نام دو فیلم قبل از همه در ذهنم تداعی میشود. اولی «انجمن شاعران مرده» اثر پیترویر است (1989) و دومی که بسیار جدیدتر است «لبخند مونالیزا» اثر مایک نیوئل محصول سال (2003). هر دو فیلم پیش از آن که از لحاظ ساختار سینمایی مرا مجذوب کند، از لحاظ مسائل فرامتنی و محتوایی برایم ارزشمند است. «انجمن شاعران مرده» را که اکثرمان دیدهایم. چندین بار هم به شکل ناقص از تلویزیون پخش شده است. داستان درباره معلم ادبیات خلاقی است که رابین ویلیامز نقش آن را بازی میکند. معلمی که میخواهد به جای آموختن فنون شاعری، زندگی شاعرانه را به دانشآموزانش بیاموزد و در این راه دچار مصائبی میشود. بزرگترین مشکل او، شالودهشکنی در نظام سنتی آموزش و پرورش انگلیس است، نظامی که همه دانشآموزان را به تفکری یکسان و همگرا تشویق میکند و قصد دارد از همه آنها افرادی متوسط الحال بسازد.
معلم خلاق ادبیات تلاش میکند که شیوه دگرگونهآی را برای نگاه کردن به جهان، شعر، عشق و زندگی در اختیار دانشآموزان قرار دهد؛ شیوهای به نام «چشیدن شیره حیات». او حتی از دانشآموزانش میخواهد که صفحات مربوط به فن شعر را از کتابشان پاره کنند و خود به شیوه جدیدی در درک شعر برسند، به گونهای که میان شعر و زندگی پیوندی جداییناپذیر پیدا شود. اما فیلم پایان تلخی دارد، چرا که سختگیری والدین یکی از بچهها منجر به خودکشی آن دانشآموز و در نتیجه اخراج معلم ادبیات از مدرسه میشود، اخراجی که به معنای ممنوعیت تدریس در انگلیس است. اما نمای پایانی فیلم و ایستادن بچهها روی نیمکتهایشان به نشانه احترام به شیوه تدریس معلم خلاقشان، نوید پیروزی پنهانی را برای تفکر متفاوت به جا میگذارد. اما در فیلم دوم که قصد اصلی من تاکید روی ساختار معنایی همین فیلم است، در فضایی زنانه میگذرد و مرا به شدت به یاد نمایشنامه «آخرین پری کوچک دریایی» خودم میاندازد که چهار سال قبل از این فیلم به چاپ رسید و اکنون نیز گلاب آدینه در حال ساخت نسخه سینمایی آن است.
«لبخند مونالیزا» درباره یک معلم خلاق تاریخ هنر است که جولیا رابرتز نقش آن را بازی میکند. او وارد یک دانشگاه شبانهروزی دخترانه میشود که همه دانشجویان به طبقات بالای اجتماع تعلق دارند اما کاترین «استاد تاریخ هنر» از همان ابتدا متوجه میشود که برای این دانشجویان جوان، زندگی دیگری طراحی شده است، آن نوع زندگی که یبشتر به ازدواج و تشویق خصوصیات زنانه این دختران تاکید دارد، خصوصیاتی چون درست راه رفتن، سرزبان داشتن و پیدا کردن همسری متمول. کاترین در نهایت ناامیدی درمییابد که تلاش او برای ایجاد تفکر خلاق در این دختران، با واکنشهای شدیدی از سوی اساتید دیگر دانشگاه و حتی خود دختران مواجه میشود. نمیدانم چرا حین تماشای این فیلم، بارها اشک به چشمم آمد و یاد دورانی افتادم که سالها پیش در سنین جوانی در مدرسه فرزانگان تهران (دختران تیزهوش) معلم درس خلاقیت بودم و حالا پس از گذشت بیست سال، بسیاری از دانشآموزان با هوش و خلاق من، به خانهدارانی افسرده و کارمندانی بیتفاوت تبدیل شدهاند.
سکانسی تأثیرگذار در فیلم وجود دارد که کاترین اسلایدهایی از زنان مختلف را در حالات مختلف برای دانشجویانش به نمایش میگذارد، اسلایدهایی که زنان را به عنوان ابزاری جهت آگهیهای تبلیغاتی تعریف میکند یا موفقترین زن را همسر خانهداری میداند که به شدت شوهرش را راضی نگه داشته است. بیاختیار یاد شعری از «سیلویا پلات» شاعر آمریکایی میافتم: «من یک زن قهرمان حاشیهای خواهم بود / متهم نخواهم شد با دکمههای منزوی/ سوراخهای پاشنه جورابها / و چهرههای سفید گنگ / نه ساعت کمبودی در من خواهد یافت و نه این ستارگان / اما من کمبودی حس میکنم / نمیتوانم زندگیام را مهار کنم / نمیتوانم....» زندگی تلخ سیلویا پلات با خودکشی به پایان رسید اما کاترین واتسون در برابر مشکلات و نظام فرسوده آموزش دختران در آمریکا، ایستادگی میکند و نکته جالب فیلم همین تسلیم ناپذیری استاد جوان تاریخ هنر است که سعی میکند قبل از زندگی، عشق به زندگی را به دانشجویانش بیاموزد و قبل از زنانگی،انسانیت را... خلاقیت کارگردان با تعقیب صداهای ذهنی زنان و تداعی همزمان این صداها با اتفاقات بیرونی است. فیلم پر از صداست، صدای کاترین برای هنجارگریزی از قواعد حاکم بر آموزش دختران جامعهاش و صدای دختران برای مقاومت در برابر نوزایش و تجدید حیات روحی. کمکم جنگی درمیگیرد.
این جنگ دیگر میان کاترین و جامعه نیست میان کاترین و سنتهای نانوشتهای است که در روح این دختران به ارث رسیده است. قوانین کهنه مادران و مادربزرگهای افسرده و خانهنشین. اما به تدریج کاترین با شیوههای نوین آموزش، زندگی را به دختران میآموزد. این که مثل سقراط همهچیز را زیر سوال ببرند و شرایط زندگی خود را تغییر دهند. در نهایت کاترین نیز شغلش را از دست میدهد اما نگاه مایک نیوئل، خوشبینانهتر از پیترویر است چرا که نمای پایانی فیلم و آن دوچرخهسواری آزاد دختران سنتی و محافظهکار که تاکنون فقط به تاب گیسو و رنگ چهره خود توجه داشتهاند، نماد پیروزی کاترین است. کاترین مدرسه را ترک میکند، در حالی که دختران با دوچرخه او را تعقیب میکنند. تماشای فیلم «لبخند مونالیزا» را فقط به معلمان و کارشناسان آموزشی توصیه نمیکنم، بلکه به شدت خانوادهها را به دیدن این فیلم دعوت میکنم چرا که به قول سیلویا پلات هیچ معجزهای مهمتر از این نیست که کاری را به پایان برسانی و کاترین با اخراج خود از مدرسه دست کم وظیفهای را به پایان میرساند. او اکنون تفکر نوینی را در ذهن دختران پایهگذاری کرده است، طرحی نو به وسعت ارزش زندگی و آن، ایجاد تفکر مستقل است در جامعهای که همه از ما میخواهند راههای از پیش رفته را دوباره تکرار کنیم...
این بخش خبری سیما در ادامه و به نقل از همان منبع، دلیل این توصیه جدید کاخ سفید را چنین بیان کرد: "کاخ سفید در نظر دارد تا در آینده از این هنرپیشه ها علیه کشورهای متبوعشان استفاده کند."
این نخستین بار نیست که در برخی بخش های خبری، اخباری این چنین و بدون نقل منبع مشخص پخش می شود. تاکتیک سیما در برخی مواقع همان تکنیک قدیمی "در بشنو، دیوار بگیر" است.احتمالا سیما با پدر هنرپیشه معروفی که اخیرا به خاطر بازی در یک فیلم آمریکایی با حضور "لئوناردو دی کاپریو" ممنوع الخروج شده است "رودربایستی" دارد که این چنین خبرهایی بدون سروته و بدون نتیجه گیری منطقی پخش می کند و رک و صریح حرفش را نمی زند. چرا که اگر سه گزاره این خبر را کنار هم بگذاریم، صغرا و کبرای همان مساله های ریاضی یا قضایای منطقی می شود که باید آخر در به در به دنبال پرتقال فروش بگردیم:
1- کاخ سفید به هالیوود توصیه کرده است که از هنرپیشگان شرقی استفاده کند2- در فیلم هایی از این هنرپیشه ها استفاده کند که ضد آمریکا و مخالف سیاست های دولت آمریکاست.
3- هدف از این کار به کارگیری این افراد در آینده علیه دولت هایشان است.یعنی اگر سه گزاره فوق درست باشد آن وقت:
1- هالیوود به دستور کاخ سفید فیلم می سازد.2- کاخ سفید با بخشنامه به کارگردان ها می گوید که چه فیلمی بسازند یا نسازند.
3- کاخ سفید رسما به هالیوود دستور می دهد که فیلم های ضدآمریکایی بسازند.در صورت درست بودن گزاره ها (به ویژه گزاره سوم) صدا و سیما توضیح دهد که چرا مرتب فیلم هایی از سینمای آمریکا را پخش می کند که به دستور کاخ سفید تهیه می شود. چرا که با این حساب کنترل فیلم های "ضدآمریکایی" کاملا در دست دولت آمریکاست.
با این حساب آیا نمی توان نتیجه گرفت که صدا و سیما با پخش فیلم های آمریکایی "ضد آمریکایی" که در واقع با دستور و بخشنامه کاخ سفید تهیه می شود، در جهت سیاست های کلان و در قالب عملیات روانی آمریکا حرکت می کند؟![]() |
به زعم بسیاری، نقطه اوج چنین آثاری به چند دهه پیش با فیلمهایی که برخی از فیلمسازان موج نو سینمای ایران ساختند، برمیگردد.
فیلمهایی که محبوب چند نسل از علاقهمندان سینما بودهاند و هرازچندی نشانههایی از تاثیرپذیری فیلمسازان این سالها را از چنین فیلمهایی شاهد هستیم. هر دو فیلم کارنامه مهرشاد کارخانی به طور مشخص حاصل دلبستگی او به این سینما و تاثیرپذیری از شاخصههای آن هستند. اما این دو فیلم در عین حال سعی دارند که به این روزگار و جامعه امروز منتسب بوده و نشانههایی را از شرایط، مناسبات و آدمهای آن یدک بکشند.
هرچند در طول سالهای اخیر شاهد روی پرده رفتن فیلمهای اجتماعی- خیابانی گوناگونی بودهایم، اما در این میان انگشتشمار بودهاند آثاری که سازندگان آنها سعی داشتهاند با اتکا به سنتهای سینمای خیابانی گذشته، فیلم هایی امروزی و بازتابدهنده جامعه فعلی را در معرض دید مخاطب خود بگذارند و در این زمینه نیز توفیق درخور توجهی را به دست آورده باشند.
به ویژه در دورانی که سینمای ایران دچار تکرار مکررات شده است و بدنه این سینما به شکلی آشکار سعی در الگوبرداری از نمونههای موفق گذشته برای جذب تماشاگر عام دارد، دور از انتظار نیست که اگر طیف بزرگی از چنین فیلمهایی صرفا به تاثیرپذیریهای سطحی بسنده کرده و سعی داشته باشند با لمس کردن مسیرهای از پیش پیموده شده از موفقیتهایی تضمین شده برخوردار شوند و حاصل کار آنها نیز فیلمهایی سطحی و پیشپا افتاده باشند.
در چنین اوضاع و احوالی سینمای خیابانی نیز در رویکرد دوباره پارهای فیلمسازان از شرایطی مشابه برخوردار بوده است. در نگاه نخست، حسن کار مهرشاد کارخانی با وجود تاثیرپذیریهای آشکارش از یک طیف خاص از فیلمها به این دلیل است که اگر چه از سنتها و قواعد آشنای آنها بهره میگیرد اما آن را زمینهای میسازد برای ساخت فیلمهایی که در نوع خود آثار متفاوتی محسوب میشوند. نکته مورد اشاره در قیاس دو فیلم کارخانی به شکل برجسته و قوام یافتهتری در ریسمان باز مشاهده میشود و به نظر میرسد فیلمساز با همان رویکرد و در مسیر همان علایق و دلبستگیهای دیرینه خود گامهایی چند به جلو برداشته است.
ارزیابی ریسمان باز به عنوان اثری متفاوت میتواند هم به اعتبار ویژگیهای مضمونی آن باشد و هم شکل و فرم روایی آن، چرا که در هر دو این جنبهها کارخانی آشکارا از کلیشههای رایج فاصله گرفته است. به دلیل دوری جستن از کلیشهها به سادگی احتمال این پیشبینی به میان میآید که ریسمان باز از جمله آن فیلمهایی نیست که بتواند تماشاگر عام را راضی نگه دارد و مخاطبان زیادی را جذب خود کند. به نظر میرسد با وجود چنین شرایطی و ریسک شکستن برخی کلیشهها کارخانی ترجیح داده است که ایدههای مورد نظر خود را به کاربندد، حتی اگر این احتمال را به میان آورد که مخاطب در برقراری ارتباط با فیلم دچار دشواری شود.
شاید استفاده بسیار زیاد از نریشن که در نسخه جشنوارهای فیلم مشاهده میشد در راستای کاستن از این دشواری و ساده کردن ایجاد ارتباط مخاطب با فیلم بوده است؛ نریشنهایی که عملا در طول فیلم آنقدر زیاد استفاده شده بودند که خود رفته رفته به معضلی در فیلم بدل شده و به آن لطمه وارد میساختند، بهویژه اینکه شائبه آن به میان میآمد که فیلمساز سعی کرده است خلأهای موجود در فیلم خود را اینگونه رفع و رجوع کند و آنچه را نمیتوانست با تصویر بیان کند به زور نریشن به خورد تماشاگر بدهد.
اما هرچه هست با حذف این نریشنها به ریسمانباز تا حد زیادی کمک شده است بهخصوص اینکه پیداست فیلم در روایت اتفاقاتی که بر شخصیتهای اصلی آن میگذرد، کم و کسر چندانی ندارد. در نهایت اینکه تأکید فیلمساز روی پارهای نکتهها از شکل گلدرشت قبلی خود درآمده و دیگر به شکل مستقیم صورت نمیپذیرد.
درست است که کارخانی در گناه من نیز تعمداً از کلیشههایی که میتوانست فیلم او را تماشاگرپسندتر و برخوردار از فراز و فرود دراماتیکی بیشتری کند دوری کرده و این درحالی بود که دستمایه آن از پتانسیل لازم در این زمینه برخوردار بود اما در ریسمان باز پا را فراتر گذاشته و حتی از فیلمنامهای که چارچوبی کلاسیک داشته باشد نیز استفاده نکرده است.
درواقع در این فیلم، پرورش و استفاده از الگوهای کلاسیک قصهگویی را به نفع یک برش کوتاه از زندگی قهرمانان فیلم خود کنار گذاشته است و سعی کرده صرفاً روی چند ایده ساده تمرکز کند که زمینهای برای طرح آنچه میخواسته داشتهاند. به همین لحاظ فیلم خط داستانی پررنگی ندارد و بهدلیل عدم فراز و فرود دراماتیک به شکل تخت جلو میرود، چراکه فیلم، فیلم موقعیتها و شخصیتهایی است که در آن گرفتار هستند و درواقع تماشاگر بهجای ارتباط با قصه و اوج و فرودهای آن باید با آدمها و موقعیتها ارتباط برقرار کند و اگر اینگونه شد، دیگر تخت بودن فیلم و کمرنگی خط داستانی آن چندان به چشم نمیآید.
به این ترتیب در جایی از فیلم وقتی شخصیت اصلی فیلم با دختری آشنا میشود با وجود برخی ارجاعها که به ایجاد یک رابطه عاطفی دنبالهدار داده میشود، انتظارات تماشاگر شکسته شده و این رابطه در حد یک برخورد کوتاه برگزار شده و پایان مییابد. اینچنین است که در فصول مختلف فیلم با برشهایی از زندگی شخصیتهای اصلی فیلم روبهرو هستیم که سعی دارند بیش از هر چیز نمایانگر شرایطی باشند که شخصیتها در آن گرفتارند و نه اینکه داستانی جذاب را از آن بازگو کنند. در مجموع نیز این رویکرد در کلیت فیلم با نگاهی واقعگرایانه و پذیرفتنی جا میافتد.
ریسمان باز شرح کوتاهی است از زندگی آدمهایی از لایههای پایین اجتماع که تصمیم میگیرند برای جلوگیری از فاجعهای که گاو جنونزده در میان مردم میتواند بهوجود بیاورد، آن را از پای درآورند. اگرچه این بار نیز ضعف امکانات فنی باعث میشود پرداخت سینمایی این لحظهها به گونهای نباشد که این گاو آنگونه که باید جنونزده بهحساب آید! اما با این وجود در ریسمان باز لحظههای موفق آنقدر هست که بتوان به سازنده آن بهعنوان فیلمسازی خوشقریحه امیدوار بود.
بهویژه در فصول آغازین فیلم که بیاغماض از فضاسازی خوبی برخوردار است، مخصوصاً به این دلیل که کارخانی از مکانهایی استفاده کرده که بدین شکل کمتر به آنها پرداخته شده است و از این مکانها نیز تصویری دستنخورده و تا حد امکان واقعگرایانه ترسیم میشود و روابط و مناسبات آدمهای چنین محیطی نیز بهخوبی ترسیم میشود. البته بهجز مواردی که فیلمساز از شخصیت مکمل فیلم همان تصویر وردست شوخ و آشنای دنیای فیلمفارسی را پیشروی مخاطب قرار میدهد.
تمهیدی که قرار است با تضاد روحیات این دو شخصیت به جذابیت کار بیفزاید اما در نهایت باعث میشود حاصل کار سازنده ریسمانباز با وجود همه تلاشی که در دوری جستن از کلیشههای آشنا دارد، در این دام گرفتار آید و از تأثیر آن بکاهد.به هر حال ریسمانباز بهعنوان تجربهای متفاوت از فیلمسازی که با دغدغههایی ساده و صمیمی نسبت به سینما که در ابتدای راه فیلمسازی خود قرار دارد، پذیرفتنی و قابل اعتنا بهحساب میآید.
فارس: علیرغم اخبار چند روز گذشته درباره ممنوعالخروج بودن «گلشیفته فراهانی»، وی به آمریکا سفر کرده است.
صبح امروز شایعهای مبنی بر خروج «گلشیفته فراهانی» از ایران شنیده شد که پیگیریها از خانواده این بازیگر بینتیجه ماند، اما این خبر توسط «محمدرضا شریفینیا» دستیار کارگردان و مسؤول انتخاب بازیگران در چند فیلم «فراهانی» تأیید شد.
شریفینیا در این باره گفت: این سفر پنجشنبه گذشته انجام شده و وی سفری شخصی به آمریکا داشته که این سفر به خاطر بازی در پروژه دیگر خارجی که به وی پیشنهاد شده، نبوده است.
وی ادامه داد: در حقیقت همکاری خانم فراهانی با این پروژه خارجی به دلیل تداخل آن با فیلم «درباره الی...»،منتفی شد، چون دستاندرکاران آن پروژه خارجی قصد داشتند هر چه زودتر کار را کلید بزنند.
وی خبر ممنوعالخروج بودن این بازیگر سینما را تکذیب کرد و گفت: این خبرها چیزی جز شایعه نیست و همین سفر، نشانه کذب بودن این شایعات است.
جمشید هاشمپور هرکول
سعید قطبیزاده :جمشید آریا با چهلواندی سال سن محبوب همه بود. همه یعنی سینماروهای قدیم، که هنوز عادت سینما رفتن از سرشان نیفتاده بود، یعنی نسل پس از آنها که توی سالنهای سینما بالغ شدند. هاشمپور که از 1346 بازی در سینما را شروع کرده بود، بعد از انقلاب با فیلم «خط قرمز» معرفی شد، و با «بالاش»، «عقابها»، «تاراج» و «یوزپلنگ» به جایگاهی رسید که هنوز هیچ ستارهای در سی سال اخیر، به نزدیکیاش هم نرسیده است. آنهایی که در اوایل دهة شصت سینما میرفتند، حتما خاطرشان هست که مهمترین دلیلشان برای سینما رفتن چی بود. جمشید آریای آن سالها با کلة تراشیده و هیکل ورزیدهاش غالبا نقشهای منفی را بازی میکرد. این خود حکایت از پیچیدگی فرهنگ تماشاگران ایرانی دارد که بزرگترین ستارة مقطعی از سینمای محبوبشان شمایل کامل یک بدمن بومی بود که آخرالامر یا توسط اسماعیل محرابی یا فرامرز قریبیان دخلش میآمد یا توسط گروه زیادی از پلیسها وسط بیابان کلکش کنده میشد و یا تقدیر جوری رقم میخورد که استاد با ارائة فنون رزمی کونگفو (و البته فنی به نام «یته پرنده» که آنزمان میان بچههای تهران سینهچاکان بسیاری داشت) و آرامش کلامش (که آن را، او و خیلیهای دیگر مدیون استاد منوچهر اسماعیلیاند) بیش از این دلربایی نکند. به هر حال دور، دور فیلمهای اکشن بود و پوسترهای راکی و رمبو (با یک چوب کبریت لب دهن و عینک آفتابی و هدبند) و رونق سینماهای پایین شهر. همانقدر که فیلم «تاراج» فروش میکرد، کتابهای آموزش فنون رزمی هم دست به دست میچرخید، و همانقدر که مردم دربارة کچلی مادرزاد جمشید آریا شایعه میساختند، آمار یخهایی هم که ابراهیم میرزایی (با ابراهیم میرزاپور اشتباه نشود) در فلان محفل با مشت شکسته بود بالا میرفت. داریم دربارة ستارهای صحبت میکنیم که سر فیلم «یوزپلنگ»اش جلوی سینما هجرت کرج دو نفر به ضرب چاقو کشته شدند (که روزنامهها دربارة این ماجرا نوشتند) و پوسترهای تبلیغاتی فیلمهایش سر چهارراهها فروخته میشد (میدانید یعنی چی؟). این وسط چه اهمیتی دارد گفتن این که این استاد در فیلمهای کریممسیحی، حاتمی، کیمیایی و ملاقلیپور هم «بازی» کرد؟ آخرین خاطرة خوب از این ستارة فراموشنشدنی «افعی» بود و تمام. پس از آن رفت دنبال تحلیل نقش و...
خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) :درپی اقدام گلشیفته فراهانی برای بازی در یک فیلم هالیوودی، خروج وی از کشور ممنوع شد. |